زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 22 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 26 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... از 31 ماهگی قندک من + یه ماهگرد دیگه ...

1393/3/26 0:38
نویسنده : مامان رادين
326 بازدید
اشتراک گذاری

 

برای نخواستنم دلیل داشتم

و حالا برای این همه خواستنت

هیچ دلیلی نمی بینم

 

عادتهای تو

  • تو ماه خیلی وابسته تر از قبل بهم شدی ، یعنی بعضی روزها که واقعاً نیاز به آرامش دارم بیچارم میکنی اینقدر میچسبی بهم ، دلم میخواد یه ساعتی رو با خودم خلوت کنم و این چسبیدنات گاهی اوقات لجم رو در میاره اما وقتی میای رو بروم و دستات و باز میکنی و میگی :" بگلم کن" دیگه تسلیم میشم  .

بعضی وقتها تصمیم میگیرم بزارمت مهد اما باز دلم نمیاد

حتی بهم مجال شستن چند تا تیکه ظرف رو هم نمیدی و تا میبینی دارم ظرف میشورم نق میزنی و میگی " چیا دایی ظفا رو میشویی ؟"

پس کی بشوره مامانم ؟

بابا  ...

  • همچنان موقع خواب باید دست منو بگیری و تا نچلونی دست منو خوابت نمیبره .

ظهر ها خیلی خوب میخوابی اما شبها منو دق میدی تا بخوابی ، نمی دونم این چه مدلشه دیگه که البته به خودم رفتی .منم با خواب شب مشکل دارم و خواب صبح رو بیشتر دوست دارم  .اما دوست ندارم مثل من باشی عزیزم .

 

اینم از مدل جدید راه رفتنت که مدل بابا محسن و مادر روحی ِ

 

اینم تقلید به سبک رادینی

 

 

 

خوراکی های مورد علاقه تو

  • از خوراکی های مورد علاقه ایم فصلت هم شده بستنی و روزی یه بار خودتو مهمون میکنی .

دیگه جاش رو هم بلدی و هر وقت بخوای میری سراغ فریزر و امان از وقتی که نباشه تو فریزر .

یه وقتهایی بهم میگی مامان زنگ بزن بابا داره میاد برام بستنی بخره

مدل بستنی خوردنت هم اعیونیِ مادر جون کاکایو های دورش رو میخوری و خود بسنتی یا سهم منِ یا بابایی

بستنی هایی رو هم که دوست داری ، لیوانی زعفرونی _ عروسکی _ نونی زعفرونی  و گاهی فاوده ای که اونم فقط میخری بیشتر خوردنش با ماست ...

  • یه روزم بازم بابایی کار داشت و غروب با هم رفتیم پارک که اونجا برات بلال خریدم و بر خلاف پارسال کلی خوشت اومد و خوردی ...

 

 

  • همچنان در تعارضی با گوشت خوردن ولی آبگوشت رو خیلی دوست داری .

این آبگوشت خوردنت باعث شد تا یه روز جمعه دست به کار بشم و برات آبگوشت بپزم و با مادری اینا بریم آبگوشت خورون که مصادف شده بود با پنجاه به در قزوین .

اونجا برامون توضیح دادی که :"اینجا رو بهش میگن طبیعت آبگوشتی و اون سفره خونه ای رو که چند بار برای خوردن آبگوشت رفتیم رو بهش میگن خونه آبگوشتی " الهی من قربون عقلت بشم که اینقدر میفهمی تو این سن .

 

 

 

 

 

 

 

واسه همین  عشق آبگوشت بودنت یه جمعه خانواده سه تنفرمون رو دعوت کردم به سفره خونه فدک یا به قول شما خونه آبگوشتی تا آبگوشت بخوریم ...

 

 

 

 

 

 

عزیزم درست اینجا خونه آبگوشتیه اما خونه خودمون که نیست جورابتو سریع در میاری

 

 

در انتظار اومدن آبگوشت

 

 

 

 

بعدش هم بردیمت کنار اون رودخونه همیشگی اما خوشت نیومد چون آب سرد بود

 

بعد هم پارک خواستی اونم 3 بعد از ظهر  با شیوه جدید سرسره سواری

 

 

 

 

یادگیری ها و آموزش های تو

  • خیلی وقتها ما پدر مادر ها فکر میکنیم که شما وروجک ها حواستون سمت بازی و بچگی کردنهای خودتونه و نا خواسته تو مکالمه هامون کلماتی رو میگیم که ذهن فعال شما خیلی زود اون رو ثبت و ضبط میکنه ، تو خخونه ما که من خیلی حواسم به حرف زدنهامون هست ، خوب به طبع آقایون اینطور دقیق نیستن و بابا هم  یکی از اون آقایونِ .

نمی خوام یه حرفی زده شه که زود یاد بگیری چون بیرون کردنش از ذهنت خیلی سخت تر ِ .

 وقتی که میریم خرید و دارم اون چیری رو که شما دلت میخواد رو برات میخرم  غافل از اینکه به تک تک حرف هایی رو که  به فروشنده میزنم حتی حین انتخاب خوراکیت و هنگام نگاه کردن  به خوراکی ها به دقت گوش میدی .

این مقدمه طولانی فقط واسه شنیدن این جرف از زبون تو بود :" خدمت شما "

تو این ماه یه بازی جدید میکنی و اون بازی خرید کردنِ

برای خودت مثلاً میری مغازه و خرید میکنی  و وقتی میخوای پولش رو حساب کنی میگی :" خدمت شما  " که برام خیلی جالبه که اینقدر دقیقی به حرفام  و کارهام  تازه مدل گفتنت هم با همون لحن و مدل گفتن منِ محبتبوس...

 

  • از یاد گیری هات بگم برات که تو این ماه یه دوره ای هم داشتیم سر درس هایی که تا حالا یاد گرفتی ؛ شعرها و داستانها و سوره ها و لغات لاتینی رو که یاد گرفتی ...

تو این دوره کردن ها متوجه شدم هونطور که  زود یاد میگیری ، عدم تکرار  به موقع هم باعث میشه زود فراموش کنی به همین خاطر تو این ماه فقط استارت یادگیری حروف انگلسیس رو زدیم با هم و فعلا در حد  abcd کوچک   و  ABCD بزرگ رو باهات کار کردم .

 

 

 

 

البته قبل از یادگیریت w رو بلد بودی و هر چی میومدم یاد بدم سریع دستت رو میزاشتی روش و میگفتی :"این w است مامان "

اولین املایی رو هم که نوشتی حرف w بودش .

 

برات شکلک کارتونی این حروف رو هم کشیدم تا در حین تفریح خوب یاد بگیری ...

 

پارک رفتن ها و بازی های تو

  • یه روزم که بابایی  غروب برای کاری  میخواست بره بیرون با همدیگه رفتیم بازیگاه و کلی بازی کردیم با هم و خیلی بهمون خوش گذشت ...

 

 

 

 

 

 

 

 

  • یه روز با مادری و پدری رفتیم کرج  و  تا باباییی و پدری به کارشون برسن مان و مادری بردیمت تو پارکش  تا بازی کنی ، از این چرخ و فلکها اولین بار بود سوار میشدی و کلی خوشت اومد .

ازت عکس میگرفتم که یه دختری توجهم رو جلب کرد و دیدم داره انگلیسی صحبت میکنه ، به مامانش میگفت :"?where is dady "  خیلی خوشکل میگفت از مامانش پرسیدم دیدم تو امریکا زندگی میکنن اما هم مامان هم باباش ایرانی بودن ،اسمش اناهیتا بود و فارسی هم متوجه میشد اما نمیتونست صحبت کنه ، امیدوارم شما هم یاد بگیری اینقدر خوشکل حرف بزنی ...

 

 

 

 

  • از این چرخ و فلک ها  خیلی خوشت اومده و هر وقت ببینی  باید سوار شی ، منم نه نمیگم  چون یه حس نوستالوژیک  بهم میده و منو میبره به بچگی هام  میندازه ...

 

 

  • اینم از بازی همیشگیت ، شن بازی  که اگه این اتفاق بیفته خوش به حالت میشه چون بعدش حموم  دعوت میکنی خودتو و اون روز میشه بهترین روزت ...

 

 

 

 

  • اینم از اولین بازی کامپیوتری شما که بابایی زحمتش رو کشید و برات پیدا کرد که یه جور نقاشی بود و که باید به سلیقه خودت رنگش میکردی که با کمک همدیگه رنگش کردیم ، البته من بیشتر از خوشم اومد و چندین بار با رنگهای مختلف رنگش کردیم ...

 

  • با اومدن فصل میوه های بهشتی به این فکر افتادم تا واسه بهتر خوردن صبحونه برات مربا درست کنم و برای اولین بار تجربه کردم پختن مربای توت فرنگی رو که طی یه فرایند بیشتر تبدیلش کردم به مارمالاد و نتیجه کارم  فوق العاده شد تشویق برای خودم ...

 

 

 

 

 

  • اینم از سه چرخه سواریت سر ظهر تو پیلوت خونمون  که عاشق سوار شدنشی...

 

 

 

تازه های تو

 

  • تا این ماه چند تا مسؤلیت بهت داده بودم  اولیش خاموش کردن tv  موقع خروج از خونه و  باز کردن در wc  موقعی که جیش داری و روشن کردن برق و گذاشتن لگن رو قصریت ، باز کردن در ورودی وقتی میدونیم که بابایی پشت در خونست ، بعد از اون با اومدن فصل بهار باز و بسته کردن در تراس هم موقع ورود خروج خونه بهش اضافه شد و   حالا هم در آوردن شلوارت وقتی میخوای برای پی پی بری wc  و البته رفتن به حموم و مراقبت از خودت در مقابل لیز خوردن و بازی تو حموم هم از جدیدترین مسؤلیتهای زندگیته .

آفرین به پسر مسؤلیت پذیرم تشویقبوس  که انصافاً همشونو خوب و دقیق انجام میده ...

 

 

کم و کم بزرگتر میشوی بی آنکه بدانی چگونه ...

بی آنکه درک کنی قطره ای از زحمات مادری ام را ...

اما چه کودک باشی چه نوجوان ، چه جوان شوی و چه کهنسال ...

چه باشم و چه نباشم  ...

قطره باشی یا دریا همیشه دوستت دارم و خواهم داشت فرزندم ...

ورودت به 32 ماه از زندگیت مبارک عشق من

 

 

 

 

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)